پرنده ای را می شناسم با آنکه بالهایش قامت گرفته بود، ولی پرواز را بلد نبود. بالهایش را در آغوش قلبم گرفتم و راز آواز پرواز را به او آموختم. با هم در سپیده دم اوج گرفتیم و در نزدیکی خورشید، بالهایش را به آسمان سپردم. به سویش نگریستم تا لبخند پرواز را در او ببینم؛ آرام و بی وفا می خندید و با پرنده ای دیگر پروازش را ادامه می داد. ولی من هنوز ترسان بالهای لرزان او بودم.

Print Friendly

3 Replies to “خاطره پرواز”

  1. غم انگیز بود اما پر مفهوم … ولی هیچوقت جا خالی نده هیچوقت… پرندتو محکم بچسب و عاشقانه پا بپاش پرواز کن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.