معادله اول: احساس در کنج دیوار قلبم نشسته است. اتاق گرم است و بارانی. احساس خجالتی ام زانوهایش را بغل کرده و سرش بالاست. سوی چشمان سردش به جلوست و به موازات زمین، انتها را می نگرد؛ جایی که زمین و بی نهایت، نقطه آینده را تداعی می کنند. تقاطعی تاریک ولی همراه با امیدی کلیشه ای و حدی به سوی نامعلومی. بیچاره احساسم گوشه گیر شده است.

معادله دوم: بچه های کوچه به او سنگ زده اند و گفته اند دیوانه؛ چون با دل پینه بسته اش، ریاضیات زندگی را دوست دارد: معادلات هذلولی عشق، دیفرانسیل های زندگی، مجانب های هدف و انتگرال تا کران بی  نهایت را. بیچاره احساس، راست صورتش زخمیست.

معادله سوم: احساس در حالی که به افق می نگرد با خودش می اندیشد؛ از آنچه با او گذشته است و خواهد گذشت. لحظات متصور چشمانش شده است و برای رسیدن به مجهولات، معادلات سوء تفاهمی را به روی دیوار می نویسد. پرتو نگاه ها را تجریه و رفتارها را تحلیل می کند. احساس بیچاره ام روزهاست که فکر می کند.

جواب: بیچاره احساس نمی داند با تفکر در تناقض است.

Print Friendly

2 Replies to “معادله”

  1. اسمه معادله که می یاد یاده دبیرستان ما افتم و اصراره پدرم برای رشته ریاضی و تجربی…یاد بحث معادلات که الن هیچیش یادم نیست…شاید اگه بیشتر می خوندم الان میتونستم معادله زندگیمو حل کنم و تو این معادله چند مجهولی نمی موندم

  2. معادله چهارم: نباید به حرفه احساس گوش داد وگرنه باید اگر احساسو صفر بگیریم تفکرم رادیکال نتیجه میشه صفر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.