در تصورم آسمانی است پر از پرنده های سفید و در زیر این آسمان، دریایی است که باد پیکر آبی اش را به آرامی می لرزاند و جای من نشسته بر یک صندلی چوبی بر روی ساحل است. صدای پرندگان و رقص پروازشان بهترین پرده آرامش از این نمایش است ولی صدای موج و وزوز باد آزارم می دهد.

باد را می ایستانم. دریا آرام می شود، آرام آرام. سکوتی است زیبا در دریا و آسمان و هیچ صدایی به جز جیغ پرنده ها نیست. انگاری سکوت باد، در آب شکارشان می کند. حال سکوت محض است و چشمانم هیچ نمی شنود. در برابرم فقط رنگ مانده است. نمی دانم آبی آسمان غلیظ تر است یا دریا، یا خط  انتهای این دو.

افسوس که تصور آنکه هیچ وقت به هم نمی رسند ملولم می کند. کاش در مدرسه ام نمی آموختند زمین گرد است. در خیال روانی ام آسمان و دریا را به هم می رسانم در آن دور و یک سرزمین افسانه ای پر از رمز و راز می سازم در آن انتها. سرزمینی است شگرف که چشمانم را اینچنین مجذوب و حواسم را پریشان کرده است. سرزمینی که از آن هیچ نمی  دانم ولی در باورم  آنجا هم کسی نشسته است و می گوید: وه عجب جایی است آن انتها، جایی که زمین و آسمان یکی می شوند، سرزمینی است افسانه ای.

Print Friendly

4 Replies to “سرزمین افسانه ای”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.