admin-ajax (1)

این روزا وقتی که تو دانشگاه قدم میزنم، احساس می کنم یک کوله بار سنگین از روی دوشم برداشته شده؛ وزنه ای که چند سال کمرم رو خم کرده بود و اونقدر دلم ساکت بود که حتی دردش رو به خودش هم نمی گفت. دیگه اون روز های پر از درس تموم شد. از همون لحظه ای که داورها بهم تبریک گفتن، سبک شدم و اونقدر ذهنم خالی شد که نمی دونستم به کدوم سمت باید حرکت کنم. سرانجام به خط پایان رسیده بودم؛ به آرزویی دیرینه، به هدفی که برای بدست گرفتنش خیلی چیز ها رو از دست دادم.

دو ماهی میشه که برگشتم مالزی تا کارهای نیمه تمومم رو تموم کنم. یکسال از اون تصادف لعنتی گذشته و از سختی های بعد اون فقط تصاویری تو ذهنم باقی مونده. ولی بعضی لحظات همیشه جلوی چشممه، لحظاتی که تلخیشون باورهام رو تغییر داد. یکی از اون لحظه ها، روزی بود که شکستم.

هوا روشن بود و چند ساعتی از به هوش اومدنم می گذشت. جراحی دستم ۸ ساعت طول کشیده بود. تمام شب بیدار بودم، سرم تیر می کشید و سرگیجه داشتم، به همراه تهوع، اضطراب و ترس. دستم اونقدر درد می کرد که انگار …، هیچ واژه ای برای تشبیه اون درد ندارم. از همون ابتدای صبح آشنا و فامیل برای ملاقاتم می اومدن؛ پدر بزرگ و مادر بزرگ، خاله، عمو، عمه، همه و همه. به گمونم چهل پنجاه نفری تا ظهر به ملاقاتم اومدن. خیلیشون رو حتی چند سالی می شد که ندیده بودم. از دیدن همشون خوشحال می شدم ولی از اینکه من رو بعد از مدت ها تو همچون حالتی می دیدن اصلا دل خوشی نداشتم.

حدودای ظهر شده بود که دکتر اومد ملاقاتم. در حالی که خوش و بش می کرد شروع کرد به باز کردن باند دستم. دکتر برام تعریف کرد که اونم تا صبح نخوابیده و نگران بوده که یه وقت دستم سیاه نشه و مجبور نشه قطعش کنه. بهم گفت: «عمل دستت خیلی مشکل بود، رگ های دستت مسدود شده بود، عصبش له شده بود، استخون آرنجت ریز ریز شده بود، آرنجت رو عمل کردم، استخون کف دستت هم عمل کردم تا اندازه انگشتت درست بشه». همینجور که داشت این ها رو می گفت، گچ دستم رو هم باز کرد. ازم خواست که دستم رو حرکت بدم. نمی تونستم، انگاری قفل شده بود. دستم از آرنج تکون نمی خورد. حتی انگشتام رو هم نمی تونستم تکون بدم. گفت: «باید به زور تکونش بدی». تا می تونستم تمرکز کردم رو دستم تا بازش کنم. اما هیچ تکونی نمی خورد. اونقدر بهش فشار می آوردم که از بخیه های پشت دستم خون آبه بیرون میزد و از درد داد می زدم، ولی باز هم باز نمی شد. بنده خدا پدرم حالش بد شد و از اتاق رفت بیرون ولی طفلی مادرم با اینکه طاقت دیدن اون صحنه رو نداشت تو اتاق مونده بود که تنها نباشم. بقیه ملاقاتی ها هم بیرون دم در وایستاده بودن تا دکتر بره و بیان تو. دکتر به مادرم یاد داد چطوری گچ دستم رو هر روز باز کنه و اون تمرین رو باهام انجام بده.

دکتر دوباره گچ و پانسمان دستم رو بست که بره. داشت از اتاق می رفت بیرون که نگاهی به سرم انداخت و گفت: «زخم سرت احتیاج به بخیه داره ها». گفتم: «تو مالزی زدن ولی انگار زود بازش کردن». گفت: «آره زخمش بزرگه اگه بخیه نداشته باشه ردش همیشه می مونه». گفتم: «یه روز دیگه بزن، الان خیلی دستم درد می کنه و حالم خوب نیست». به حرفم اصلا توجهی نکرد و دو تا پرستار رو صدا کرد که وسیله بیارن برای بخیه سر. اونقدر زخم عمیق و بزرگی بود که پوست سر رو با دستش محکم می کشید که بهم برسه. دوخته شدن پوست سرم رو با همه وجودم درک می کردم. نیم ساعتی طول کشید تا ۱۸ تا بخیه زد و رفت.

ملاقاتی ها که یک ساعتی بود بیرون منتظر و نگران وایستاده بودن، تا دکتر رفت چند تا شون اومدن پیشم. از شدت درد، لرز کرده بودم و اعصابم بهم ریخته بود. خستگی همه اون روزا، رو هم جمع شده بود. دردی که تو اون مدت به روم نمیاوردم، درمونده ام کرده بود. از زندگی بی توقعیم شده بود. دوست نداشتم جلوی اون همه آدم، خرد شدنم رو نشون بدم. ولی دیگه وقتش رسیده بود. صدای شکستن احساسم رو شنیدم. چند بار گفتم همه برن بیرون. وقتی اتاق خالی شد زار زار گریه کردم. بغض چند هفته ای شکست و تا تونستم برای خودم اشک ریختم. فکر می کردم کسی تو اتاق نیست ولی یکی دستم رو گرفت توی دستاش. تنها چیزی که می تونست تو اون لحظه آرومم کنه، همون دست های خسته مادرم بود.

Print Friendly

2 Replies to “خاطرات یک بیمار – قسمت یازدهم: این دل شکستنی است”

  1. على جان امىدوارم با نوشتن این خاطرات گذشته رو به فراموشى بسپاری و با توکل به خدا دوباره به جنگ آینده برى امىدوارم موفق باشى پروانه

  2. استاد عزیزم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم گریه کردم، امیدوارم روزهای آینده بحدی خوشبخت و شاد باشی که با یادآوری گذشته فقط لبخند بزنی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.