admin-ajax (2)

بالاخره بعد از کلی گشتن، فهمیدم تو کدوم قبرستونه. وقتی به اونجا رسیدم پیدا کردنش بین اون همه لاشه کار خیلی سختی بود. روی زمین پر بود از بدنه های تیکه تیکه شده و پاره پاره. همشون شکل هم بودن. سرگردون اون وسط می گشتم. نمی دونستم بعد از یکسال با چه چیزی قراره مواجه بشم. یکمرتبه یک چیزی از پشت سر، من رو به سمت خودش جذب کرد. انگار مشتی از خاطرات بود که داشت من رو از میون اون همه آهن پاره صدا می زد. رفتم سمتش. اولش باورم نشد ولی از روی دور فرمونیش فهمیدم خودشه. یاد روزی افتادم که خریدمش، یاد همه اون روزهایی که بهم سواری می داد. هنوز داخلش  پر از لکه های خون بود. بدنش پیر و له و مچاله شده بود. احساس می کردم یک بغضی توی گلوشه؛ بغضی که سرچشمه از ماه ها انتظار بود.

ما آدم ها تو تموم زندگیمون داریم انتظار می کشیم. یکی انتظار اتوبوس،یکی عشق، یکی ظهور. یکیمون منتظر آزادی و یکی اعدام. بعضی هامون منتظر یه اتفاق جدیدیم و بعضی ها هم انتظار سکوت رو می کشیم. خانواده من هم منتظرن که هر چه زودتر برگردم ایران و منم منتظرم تا بتونم ویزام رو بگیرم. لابد اون کارمندی هم که قراره برام ویزا صادر کنه منتظر یک حال خوشه که اون مهر کوفتی رو بزنه تو پاسپورتم. انتظار، انتظار، انتظار. یک راه مقابله با فراز و نشیب های زندگی هم همین انتظاره. باید اونقدر محکم توی امواجش ایستاد و انتظار کشید تا مثل یک اسب رام بشه، حتی اگه سالها طول بکشه.

چند روز بعد از اولین جراحی دستم از بیمارستان مرخص شدم. از پنجره ماشین تا خونه به مغازه های اطراف نگاه می کردم. آدم ها رو می دیدم. دود، ترافیک، زندگی. درونم یک جوری بود؛ خالی بود. انگار گنگ بودم و هیچ ارتباطی نمی تونستم با بیرون برقرار کنم. شاید مثل یک زندونی. شب ها کابوس های وحشت ناکی می دیدم و صبح ها هم فقط درد و یاس و ترس. تنها دل خوشیم فقط یک چیز بود. این که صبح از خواب پاشم و فرنی هایی که مادر بزرگم پخته رو بخورم. روز هایی پر از ناامیدی مطلق. نمی تونستم به خودم به قبولونم که ممکنه نتونم با دستم بنویسم، نتونم ورزش کنم، نتونم ساز بزنم، یا حتی اینکه صورتم برای همیشه فلج بمونه و نتونم موسیقی گوش کنم.

روز ها همینطور می گذشت و من خسته تر از روز قبل. تا اینکه یک روز همینطور که روی تخت دراز کشیده بودم یک صدایی با آهنگی ملایم اومد توی سرم: «ای مطرب خسته! با دست شکسته! دیگر چه نوا نکنی؟ زخمه به دلم نزنی؟» تا چند روز این صدا توی سرم زمزمه می شد تا اینکه فهمیدم از کجا میاد. خیلی وقت بود که یک سری دوست قدیمی انتظارم رو می کشیدن تا باهاشون حرف بزنم و درد و دل کنم. رفتم سمت کمد سازهام و از بین اون ها تارم رو برداشتم و نشستم روی صندلی رو به حیاط. از کتف تا کف دستم توی کچ بود. فقط نوک انگشتام رو می تونستم کمی حرکت بدم. گوشم خوب نمیشنید. به سختی شروع به نواختن کردم ولی مضراب توی دستم نمی موند و هی می افتاد. ضربه های دستم به سیم تار آروم بود. سعی می کردم آهنگی رو که چند روزه تو ذهنمه رو با ساز بزنم و بخونم ولی باز مضراب از دستم افتاد. نواختن رو قطع نکردم و با همون نوک انگشتام روی سیم ها می زدم. صدای ساز توی سرم پیچیده بود. باور کردنی نبود ولی داشتم با دست شکسته ام ساز می زدم، حتی بهتر از گذشته ها.

برادرم که صدای ساز زدنم رو شنید، ضربش رو آورد. نشست کنارم و شروع کرد به ضرب گرفتن. بهش نگاهی انداختم، تو نبودن من چقدر خوب یاد گرفته بود. چقدر بزرگ شده بود. شور نوجوانی رو تو چشماش می دیدم. اونقدر با هم ساز زدیم تا به نت سکوت رسیدیم. همه حرف های دلم رو زده بودم و با خودم صاف شده بودم. دلم آروم شده بود. بعد از اون همه درد و دل آماده بودم برای درک یک واقعیت؛ اینکه بیمارم و شاید هیچ وقت نتونم سلامتیم رو مثل گذشته به دست بیارم. با قبول این موضوع دیگه دو راه بیشتر پیش روم نداشتم؛ یا فرار یا مقابله. اگه فرار رو انتخاب می کردم همه روزهای زندگیم دوباره پر از ترس می شد. پس باید مبارزه می کردم حتی اگه منجر به شکستم می شد. من باید همه توانایی های گذشته ام رو بدست می آوردم؛ تک تک  اون ها رو، حتی بیشتر از گذشته. فردای اون روز با نوشتن اولین قسمت از خاطرات یک بیمار، با دست چپم به زندگی اعلان جنگ کردم.

Print Friendly

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.