admin-ajax (4)

پیتی کو، پی تیکو، پی تی کو و هزار تا پیتیکوی دیگه. این صدای بهترین سرگرمیم توی سالهای جنگ بود. توی ۴ سالگی سوار اسب خیالیم می شدم و می رفتم تا از میون سربازای دشمن «مونا» رو نجات بدم. من در اولین روزی که به مهد کودک رفتم عاشق مونا شده بودم. وقتی وارد مهد شدم خیلی گریه کردم. خانم مربی هم برای اینکه صدام رو ببره من رو نشوند کنار یه دختری با موهای حنایی بافته شده و بهم گفت ببین مونا چه دختر نازیه. همون لحظه خجالت کشیدم و آب دماغم رو با سر آستینم پاک کردم. مونا دخترترین دختر توی زندگیم بود. از فردای اون روز دیگه مادرم من رو به مهد کودک نبرد. منم  تا مدت ها با اسبم پیتیکو پیتیکو دنبالش می گشتم و اولین شکست عشقی زندگیم رو تجربه می کردم.

هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی واقعا سوار یک اسب بشم و سوارکاری کنم. ولی این روز ها که منتظر گرفتن ویزا و برگشتن به ایران موندم، به گمونم کار خوبی بود تا سوارکاری رو هم تو دانشگاه یاد بگیرم. تجربه ای که شاید دیگه برام اتفاق نیفته. یه جورایی یه کل کل درونی وادارم می کرد این دوره رو کامل بگذرونم. روز های اول خیلی سخت بود. بدنم مثل قدیما (۴ سالگی) آماده نبود و زود خسته می شدم با این حال به مربیم هم نگفتم دستم تو حرکت مشکل داره تا یه وقتی آسون نگیره. با خودم قرار گذاشته بودم که تو یه ماه باید یاد بگیرم و نهایتا با روزی ۳ الی ۴ ساعت تمرین مداوم تونستم بلدش بشم.

یکی از تمرین های دوره این بود که با اسب ارتباط بر قرار کنم و باید برای این کار باهاش حرف می زدم. از خاطراتم براش تعریف می کردم و گاهی وقت ها هم برای اینکه صحبتمون یک طرفه نباشه، منم از اون سوالایی میپرسیدم. مثل اینکه ننه آقاش کی بودن؟ بچه کجاست و چند تا خواهر برادرن؟‌ چند تا زن و بچه داره و الان کجان؟ تا حالا عاشق شده یا نه؟ تا اینکه یک روز که سوار دوستم «اُبی» شده بودم، براش یه داستانی ریتمیک تعریف کردم که از همون موقع به بعد با من احساس هم دردی کرد و رابطه اش باهام خوب شد:

هی! یکی بود یکی نبود

«اُبی» جون! بجز خدا هیچکی نبود

حسنی دست و سرش شکسته بود

پارسال بهار کنج خونه نشسته بود

          باباش می گفت:

–        «وای حسنم! آخ حسنم! قند عسلم!

           حسنی می خوای بریم حموم؟»

– «نه نمی خوام، نه نمی خوام»

          ننش می گفت:

        «وای حسنم! آخ حسنم! قند عسلم!

           می خوای برات کافه گلاسه درست کنم؟»

– «نه نمی خوام، نه نمی خوام»

آخه حسنی یه حالی داشت

یه حال و روز زاری داشت

انگاری دنیاش تمومه

حوصله هیچی نداشت

           باباش می گفت:

–         «حسنم! حسنم!

           یادته مشت ممدلی عموی کدخدای ده؟»

– صورتش آبله داره؟ چشاش چپه؟

–        «هاااا خودشه! هاااا خودشه!

          دختری داره هلو، عین خودش

          دست و پنجولش طلاست

          تو فرنگ  دوره دیده

          قیمه قرمه می پزه

          توی آشپزی تکه»

– «فتبارک! فتبارک!»

–        «حسنی! حسنی! قند عسلم! پس قبوله؟»

– «چی قبوله؟»

        «این که بریم خواستگاری

           آخه گفتی فتبارک حسنی!»

– «فتبارک به عموی کدخدا مشت ممدلی»

–        «پس قبوله؟»

– «نه به ولله

   نه قبوله! چی قبوله؟»

–        «حسنم! حسنم! گل پسرم!

          می خوای بیای برات بریم خواستگاری؟»

– «پدرم! سرور من!

   یک نگاه به من بکن

   توی چشمام نگاه کن

   به گمونت چشای من چپ نیست؟»

–        «هاااا چپه! هاااا چپه!»

– «تو به من بگو ننه!

    به گمونت لب و چُولم شُل نیست؟»

        «هاااا شُله! هاااا وِله!

          تفات از دور و برش می ریزه»

       «پس قبوله؟»

– «پدرم! یه نگاهی به همین دست بیانداز و بگو!

    از کجاش تا به کجاش، توی گچ پیچیده؟»

–        «از سرش تا به تهش»

        «پسرم! عسلم!

          اگه این دختری که بابات میگه دوست نداری

          دختر شمسی کوره

          توی خانومی تکه

          اون قبوله؟»

– «مادرم! تاج سرم! عزیز من!

   یه نگاهی به سرم کن! بگو چی می بینی؟»

–        «انگاری یه هندونه خورده زمین!

           فقط همین!»

–         «حسنم! میای بریم خواستگاری؟»

– «آخه اونجا چی بگم؟

    بگم این شکلِ سرِ؟

    بگم این دست چلاقه؟

    بگم این چشا چپه؟

    بگم این لبا وِله؟»

–        «باید از خداش باشه

          دومادش حسن باشه»

–        «حسنی! پس قبوله؟»

– «نه به ولله !

   قبول نیست! قبول نیست!

   قبول نیسسسسسسسسسسست!»

–        به جهنم که قبول نیست به درک

–        این پسر نیست که حمار است و خرک

–        هر غلط دلت می خوای خودت بکن

        تو نفهمی خاک عالم توی اون سرت بکن

…..

خلاصه اینکه این جریانات روز ها و شب های متوالی تکرار گشت. خب «اُبی» عزیزم! دوست خوبم! بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصه ما دروووووووغ بود.

Print Friendly

One Reply to “خاطرات یک بیمار – قسمت سیزدهم: نوستالژی”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.