GolfImageبا دست چپم محکم ته میله رو میگیرم. دست راستم رو زیرش آروم نگه میدارم. کمی به پایین خم می شم. زانو هام رو شل می کنم. پای چپم رو روی زمین محکم نگه می دارم. یه نگاهی به پرچم قرمز سمت چپم میندازم و مچ دست چپم رو کمی تغییر زاویه می دم تا سر میله به راست توپ چفت بشه. بدون اینکه دست چپم خم بشه میله رو تا جایی که میشه به سمت راست می کشم. دست و رها می کنم و با سر میله یه ضربه خیلی محکم به توپ می زنم. حالا توپی رو می بینم که بالای زمین گلف داره پرواز می کنه و از لابلای قطره های بارون هی دور و دور تر میشه. و دوباره این کار رو تکرار می کنم. انگاری با هر ضربه من میشم خدای یک توپ و سرنوشت اون رو تعیین می کنم. ولی اینکه کجا بیفته به خیلی چیز ها بستگی داره؛ به جهت و سرعت باد، زاویه دست و پام، زور و حس و حالم، جنس توپ و میله، خشکی و تری چمن زیر توپ و کلی چیز دیگه. نهایتا بعضی هاشون می افتن کنار پرچم و بعضی دیگه هم روی درخت و زمین خاکی و یه گوشه ای پرت از زمین چمن.

انگاری اون  پیرمرد هم تو زندگیش یه گوشه ای پرت افتاده بود. از حرف زدنش معلوم بود که از زمین و زمان ناراضیه. اونقدر مزخرف می گفت که حتم داشتم حرفاش از روی یک کینه قدیمیه. حالش منقلب شده بود و داشت کراواتش رو باز می کرد. رنگ  صورتش سرخ شده بود و یه مشت حرف کلفت بارم می کرد. مسلما اگه کسی تا چند سال قبل همچین برخوردی باهام می کرد بدون توجه به سن و موقعیتش دندوناش رو تو دهنش خرد می کردم. ولی فقط آروم بهش نگاه می کردم و دلم براش می سوخت. نسبت به گذشته خیلی صبورتر شدم، شایدم پوست کلفت تر. با اینکه دستش رو روی قلبش گرفته بود ولی باز هم به خزعبل گوییش ادامه می داد. آدمی که سالها با کلی بغض و مشکلات تو خارج از کشور بچه هاش رو بزرگ کرده و به ایران برگشته بود، حالا سالهاست که انتظار واهی داره تا پسرش هم به ایران برگرده. پسری که هم سن و سال منه. اون داشت همه حسرت دوری از پسرش رو روی من استفراغ می کرد. از صندلیم بلند شدم و با عصبانیت بهش گفتم شما حالتون خوب نیست، هر وقت بهتر شدین با هم صحبت می کنیم و از اتاق رییس اومدم بیرون.

۶ ماه بعد از تصادفم وقتی که فیزیوتراپی دست و صورتم تموم شده بود تصمیم گرفتم مدتی برم سر کار. اینکه تو محیط کار بعضی برخوردها ناراحتم کرد اصلا مهم نیست. چون چیزی رو اونجا حس کردم که امیدم به زندگی بیشتر شد. وقتی از اتاق رییس اومدم بیرون فکرم خیلی به هم ریخته بود و رفتم به سمت اتاقم. نگهبان مثل همیشه داشت جدول نشریه داخلی بانک رو حل می کرد و آبدارچی با سینی خالی از اتاق اومد بیرون. داخل اتاق شدم و پشت میزم نشستم. برای اینکه فکرم آروم بشه لیوان چایی رو برداشتم و به همکارام نگاه کردم. هر کدوم مشغول کاری بودند. یکیشون داشت به گلدون های پشت سرش آب می داد و اون یکی پشت میزش داشت نمازش رو می خوند. یکی دیگه پای تلفن برای دوستش از رژیم غذاییش می گفت و بغل دستیش داشت پفک می خورد. همکار میز روبروم هم طبق معمول دوستش از طبقه پایین اومده بود پیشش و با هم صحبت می کردن. با خودم فکر کردم چقدر اون آدم ها رو دوست دارم و بهشون عادت کردم. جریان زندگی رو توی اون اتاق می دیدم. اصلا دلم نمی خواست مثل اون پیرمرد یک گوشه پرت از زندگیم بیفتم. می خواستم دقیقا بین مردمی باشم که دوستشون دارم. برای همین یه نفس عمیق کشیدم و همراه با نوشیدن چاییم ناراحتیم رو هم قورت دادم. همون لحظه همکار طبقه پایین اومد جلوی میزم و یه تیکه لواشک بهم تعارف کرد تا همون ته مونده مزه تلخ ذهنم هم دیگه از بین بره.

Print Friendly

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.