ظهر جمعه بود و چند نفری در حال چرت زدن بودن. مونده بودم چه جوری بهشون فرضیات آماری رو یاد بدم. هیچی چیزی از آمار و ریاضی یادشون نمونده بود. اکثرا دانشجوهایی بودن که بعد از چندین سال کار تو محیط اداری حالا داشتن فوق لیسانس می خوندن. ماژیک رو برداشتم و رفتم سراغ تخته سفید. از اول روش تحقیق شروع کردم و کل تخته رو نوشتم تا رسیدم به کاربرد فرضیات آماری در تحقیق. یه نگاهی به دانشجوها انداختم و پرسیدم یاد گرفتین؟ خواب از سرشون پریده بود. یکیشون از عقب کلاس بهم گفت: “استاد! ما ترم قبل 16 جلسه روش تحقیق داشتیم، ولی به اندازه ای که شما تو این یک ساعت بهمون یاد دادین یاد نگرفته بودیم”. شنیدن این جمله از یک دانشجوی ایرانی تو خاک کشورم که با کلی امید و آرزو اومده برای ادامه تحصیل، تمام خستگی اون همه سال درس و مشق خارج از کشور رو از تنم بیرون کرد.

از همون روزی که شروع کردم به نوشتن این خاطرات، به دنبال پیدا کردن یه جواب بودم که چرا اینجوری شد. انگار یک جور کار تحقیقاتی برام بود که چرایی اون حادثه رو از لابلای انبوه سردرگمی ها بهم نشون بده. الان بعد از دو سال با مرور هر قسمتش یه جواب خیلی ساده پیدا می کنم اینکه انگار باید این اتفاق برام می افتاد. باید می شد تا به یک سری چیز های جدید برسم. به چیز هایی که رسیدن بهشون غیر از این راه، راه دیگه ای نداشت. باید عوض می شدم. فکرم، حسم، جسمم … .

چند ماهی بود که خاطراتم رو دیگه نمی نوشتم. منتظر بودم یه پایان خوش برای داستانم پیدا کنم. مثل اینکه همه چی گل و بلبل بشه. می خواستم به زور هم که شده داستان خاطراتم رو با یه اتفاق خوب تموم کنم. چند باری هم دست به قلم شدم ولی به گمونم پایان مناسبی نبودن و پاکشون کردم. ولی این روزها با اینکه همه چی مثل اولش نیست دیگه توقع زیادی برای خوشی آخر داستانم ندارم. طول کشید ولی عادت کردم. یه جورایی جریانی از زندگی رو احساس می کنم. صبح زود مثل اکثر مردم با یک اتوبوس شلوغ از آدم های جورواجور میرم به محل کارم و عصرها هم توی ترافیک سرسام آور تهرون میام خونه. آخر هفته ها هم میرم دانشگاه و تو اتاق اساتید با همکاری که ده سال پیش استاد خودم بود می شینم چایی می خورم. یک زندگی ساده! پایانی ساده!

Print Friendly

2 Replies to “خاطرات یک بیمار – قسمت پانزدهم: پایانی ساده”

  1. هیچ نمی دانی تا آنگاه که دلت گواهی دهد… ریچارد باخ
    فکر کنم پایات ساده شما ارامشه دلتون باشه…چیزی که منتظره شنیدنش بودین و اون انتقال دانسته هاتون به زبانی بوده که دانشجوهای شما درکش کنن این یکی از مواردیه که ثابت میکنه تلاشتون در غربت بی ثمر نبوده…حسه خوبیه 🙂

  2. پایان ندارد این خاطرات
    مگر زندگی تمام شود

    یا شاید بیماری

    که بیماری تمام شدنی نیست
    هر روز بیمار چه هستیم بماند

    بیماری زیبا را از ایزد طلب دارم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.